یکی دو پرنده کافی بود
که آسمانم را نقاشی کنند
با بالهایشان
آبی و زلال
بر خاکستری که بر سرم آوار میشد
و لکههای کوچک ابر را
مثل قایقی بکشند
بکشند و با خود ببرندم
به هر کجا که میخواهند
یکی دو پرنده کافی بود
چه انتظاری کشیدم
تا پرندهها آمدند
آمدند آمدند
دسته دسته
هزار هزار
و آنقدر آمدند
تا آسمانم سیاه شد
یکی دو پرنده کافی بود
وعدهی دیدار ما
همین جا
کنار این سنگ
وقتی که نیستم
وقتی که نیستیم
خواهم آمد
و این باد ابتدای مهر
که امروز گونههای ما را تسلی میدهد
خواهد آمد
و آمدنم را گواهی خواهد داد
چهرهی ویرانم را نخواهی دید
اما باد گونههای ما را به هم خواهد چسباند
و تسلی خواهد داد
قهوهخانههای میان راه بیگانهاند
وبیگانگانی آنجا جنجال میکنند
اما گاهی باید اتراق کرد
کنار جادهای پرت
زیر درخت پرغبار اناری
و از بیرون نگاه کرد
که باد ابتدای مهر
چگونه میرود
و آمدنِ ما را چگونه میبرد
بیهوده ما دستهای یکدیگر را نگرفتیم
میدانستیم
باید رها کرد و رفت
و این چرخش بیهوده ما را نیز پراکنده خواهد کرد
چرا ما دستهای یکدیگر را نگرفتیم
چهرهی ویرانم را باز نخواهی دید
اما باد
که گونهام را به گونهات میچسباند
تو را تسلی خواهد داد
سال ۱۳۸۱
از کتاب در دست چاپ « این دفتر را باد ورق خواهد زد »
تو درآمدی
گلها درآمدند
این شعر اما
هنوز درنیامده است
۲۴ بهمن ۱۳۸۶
گوشی را بردار
دارد دلم زنگ میزند
از آهن نیست اما
در هوای تو
خیس از بارانی که میدانی از آسمان ِ کجا باریدهاست
دارد زنگ میزند
گوش کن
چگونه از همیشه بلندتر
مانند طنینِ یک فریاد
صدای زنگ پیچیده در اتاقت
دلم دارد زنگ میزند
گوشی را بردار
۱۹ اسفند ۱۳۸۶
غمگین نباش
روزی گناه ما بخشیده خواهد شد
روزی که همه
خواهند فهمید
ما به دنبال چیدن سیب خود بودیم
این سیب ما نبود
که نصیب ما کردند
۱۱ اسفند ۱۳۸۶
عید نزدیک است
امروز بنفشهها را دیدم
در جعبههای چوبی
پشت یک وانت
داشتند میرفتند
کجا میرفتند
باغچهی ما که هنوز
خاک و برگش آماده نیست
باغچهی ما که هنوز
مانند قلبی دوپاره
بر کف زمین افتاده است
این عید کجا میخواهد بیاید
بنفشهها
دارند دور میشوند
بنفشهها
دور شدند
بنفشهها
ناپدید شدند
دلم برای باغچه میسوزد*
۴ اسفند ۱۳۸۶
* سطری از فروغ فرخزاد
شاید که راه نجات
غرق شدن در دریا باشد
ساحل دور نیست
اما کسی
انتظار نمی کشد
۲۸ بهمن ۱۳۸۶
ای کاش درخت بودم
زبانم زبانِ سکوت بود
تا سکوت تو را می فهمیدم
مثل زبان گنجشکی تنها
که حرف پاییز را فهمیده است
۲۳ بهمن ۱۳۸۶
زمستان بود
یخ زده بودیم
آتشی روشن کردیم
برف را سوزاندیم
باد را آتش زدیم
از گرمی سرمست شدیم
یا از مستی سرگرم
شالی که گرم مان می کرد
به باد دادیم
نمی دانستیم
باد شعله ور می رفت
تا بهارمان را
به آتش کشد
۲۹ آذز ۱۳۸۶
چارپایه را از وسط بر می دارم
می گذارم کنار پنجره
دیگر با آن رفیق شده ام
با این طنابِ آویزان از سقف هم
دستی به پشتش می زنم
و می گذارم همین جا باشد
(شاید برای وقتی دیگر)
فعلاً که آفتابِ تو تابیده است
فعلاً که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است
فعلاً که جادوی جمله ی دهانِ تو دست از من بر نمی دارد
می نشینم روی چارپایه
مثل دیوانه ها لبخند می زنم
زُل می زنم به طناب
انگار آونگِ ساعتی قدیمی
دارد لحظه هایم را
بی رحمانه شماره می کند
۷ دی ۱۳۸۶
نمیتوانست زیبا نباشد ٭
نگاهی به شعر و عقاید احمد شاملو
شهاب مقربین
شاملو، در اواخر عمر، در یكی از آخرین شعرهایش مینویسد: «هِی بر خود میزنم كه مگر در واپسین مجال سخن/ هر آنچه میتوانستم گفته باشم، گفتهام؟» ١
و در این گفتگوی با خویش، با تردید به خود میگوید: «نكند در خلوت بی تعارفِ خویش با خود گفته باشد: ”- ای لعنت ابلیس، بر تو بامداد پُر تلبیس باد!/ میبینی كه نیامِ پُرتكلف نامآوری دغلكارانهات حتا/ از شمشیر چوبین كودكان حلبآباد نیز/ بی بهرهتر است؟“» ٢
و به این ترتیب، در گذشته و در كارنامهی خود تأمل میكند. آنچه ذهن او را در این «واپسین مجال سخن» درگیر میكند، «مرگ» نیست، - اگرچه در چند گامی آن، «در آستانه»اش ایستادهاست،ـ تردید و دلواپسی است كه: «هر آنچه میتوانستم گفته باشم، گفتهام؟»
عصر من، عصر ترديد است
گفت وگو با شهاب مقربين
نويسنده: عليرضا فراهاني
|
|
|
|
گفت وگو را با اين پرسش آغاز مي کنم که شما به عنوان نماينده يي از نسل شعر امروز، سير توليد انديشه را در شعر چند سال گذشته، چگونه ارزيابي مي کنيد و به طور کلي اصلاً شعر بايد توليد انديشه کند يا نه؟
پيش از آنکه ببينيم در چند سال گذشته چه اتفاقي افتاده است، بر سر عبارت «توليد انديشه در شعر» کمي درنگ کنيم. به اين نکته توجه کنيم که شعر - اگر شعر باشد - ابتدا، خود به مثابه يک «خلق» قائم به ذات و متکي به خود، شکل مي گيرد و بعد از آن است که مي توان از درون آن، عناصري - از جمله انديشه - را نشان کرد. شعر براي توليد انديشه يا هر چيز ديگر خلق نمي شود. اگر چنين باشد، نتيجه شعر نخواهد بود: همان انديشه يا هر چيز ديگر خواهد بود. هيچ شاعري به قصد توليد چيزي، شعر نمي نويسد. او فقط شعر مي نويسد. اما به هر حال، بسته به شرايط و عوامل گوناگوني که او را احاطه کرده و در مرکز تاثيرات خود قرار داده اند، عناصري در شعر او برجسته مي شوند. يکي از آن عناصر مي تواند انديشه باشد.
تصويرگر خيالات پى درپى
نگاهى به مفاهيم شعرى "كنار جاده بنفش كودكى ام را ديدم" اثر شهاب مقربين
بهاءالدين مرشدى

"كنار جاده بنفش كودكى ام را ديدم" مجموع اشعار شهاب مقربين است. كتابى كه موسسه انتشاراتى آهنگ ديگر آن را در سال ۱۳۸۲ چاپ كرده است. شعرهاى اين كتاب خصوصيات بارز و قابل توجهى دارد كه نگاه و ديد شاعر را مى سازند. اين نوشته نگاهى است به مفاهيم و تصاوير شعرى اين كتاب؛ كتابى كه جايزه شعر كارنامه را نصيب شاعر آن كرده است.
نقدي بر دفتر گزيده شعر «روياهاي کاغذي ام»
ملاقاتي در ايستگاه زمان
لادن نيکنام
جزیرهای میان بیابان (شرحی بر كارنامهی شعری شهاب مقربین)
سعدی گل بیانی

شهاب مقربین شاعر ساكتیست. ساكت و محجوب. محجوب و البته با شرفی كه در "البته" گفتنهایش یواش میشود. آهسته میآید روی صندلی مینشیند و زل میزند به نور خورشید كركره ای كه جمع میشود گوشهی شیشهی استكانش. بعد با چشمهایی گیج از تمركز زرد بعدازظهر، میگوید خب آنها شعرهای یك جوان بیست ساله بود، مجموعهی اولش را میگویم، اندوه پروازها، كه در سال ١٣٥٨ درآمد. و مگر میشد در آن سالها شاعر باشی و از چهار سرباز استخواندار شعر فارسی، نیما، شاملو، اخوان و فروغ زخم نخورده باشد زبان و ذهنت؟
شهاب مقربين:
تنها نوعي از هنجارگريزي كه در سير طبيعي زايش متن به وجود ميآيد، خصيصهي هنري ميتواند داشته باشد

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
شهاب مقربين معتقد است كه هنجارگريزي باعث ميشود دنيا را دوباره ببينيم.
اين شاعر به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: هنجارگريزي يك معناي عام و كلي دارد كه ميتواند در مباحث مختلف نظري نمودهاي خاصي داشته باشد. معناي عام آن، همان خلاف آمد عادت است كه حافظ هم در شعر خود آورده است. اين معناي عام را فرماليستهاي اوليه روس مثل اشكولوفسكي مطرح كردند. اشكولوفسكي ميگويد ادبيات كاري ميكند كه ما دنيا را دوباره ببينيم به نحوي كه غريبه بنمايد؛ يعني يك نوع غريبسازي از دنيا. به عقيده او وظيفه ادبيات همين است.
می خواستم دنیا را عوض کنم
بهاء الدین مرشدی
بهاء الدین مرشدی / تهران/شهرگان
" اندوه پروازها "، " گام های تاریک و روشن "، " کلمات چون دقیقه ها "، " کنار جاده ی بنفش کودکیام را دیدم "، " این دفتر را باد ورق خواهد زد " عنوان پنج کتابی است که شهاب مقربین در طول دوران شاعرانگی اش، از سال های پنجاه تا کنون چاپ کرده است. گزیده ای از همه ی این کتاب ها در کتابی به نام " رویاهای کاغذی ام " چاپ شده است. این کتاب را موسسه ی انتشاراتی آهنگ دیگر در شمارگان 1100 نسخه در سال 1386 چاپ کرده است.
نگاهی گذرا به مجموعه شعر <رویاهای کاغذیام> سروده شهاب مقربین
فیضالله شریفی
در این کتاب که بیش از 30 سال از نخستین و آخرین سرودههایش میگذرد و گزیدهای از پنج دفتر شعر شاعر است همه چیز بر حول محور موضوعات و ظهورات ساده میچرخد. گویا هیچ اتفاقی درونی و بیرونی به طور جدی برای به تکامل رسیدن درونمایه و زبان شاعر رخ نداده است جز آنکه شاعر گاهی از طبیعت رویایی شمال به شهر شلوغ تهران میآید.
خانه هنوز هست
اما آدمهایش مردهاند
یا شاید
( باید اینطور میگفتم: )
خانه ویران شدهاست
اگرچه آدمها هنوز هستند
نه
( اینطور هم نشد )
خانه هنوز هست
آدمها هم زندهاند
اما در این میانه
چیزی غایب است انگار
( نمیدانم )
دیوارها حرکتی آشکار دارند
سکوت سنگینی را با خود می برند
هیا هوی مردگان را شاید
دیوارها حرکتی تاریک دارند
طنین هیا هویی را با خود می برند
سکوت نیامدگان را شاید
دیوارها حرکتی مرموز دارند
صدای گام های بی پایانی را باز پس می دهند
دیوارها حرکتی بی پایان دارند