
چگونه گهواره با ناآرامی
میخواهد آرامت میکند
پیوسته روی این گُسَل
کسی
خانهام را میلرزاند
ترجمه به انگلیسی از لیلای لیلی :
How the rocking cradle
Is to calm you down
Over this fault
There is always someone
Who relentlessly
Is shaking my house
Translated by: Leilaye Leili
هر از گاهی ...
ترجمه به انگلیسی از: لیلای لیلی
http://leilaye-leili.blogspot.com/2012/03/we-laugh-from-time-to-time-we-cry-from.html#links

هر از گاهي ميخنديم
گاهي هم گريه ميكنيم
زيرِ ستارگاني
كه به ما هيچ نميگويند
از مجموعهي «کسی به در کوبید»
شهاب مقربین
We laugh from time to time
We cry from time to time
Under the stars
Who do not break their silence
By: Shahab Mogharabin
Collection: Someone Knocked At The Door
Translated by: Leilaye Leili
باید برای عبور از شب
اسمش را صدا میزدم
و اسم شب
سکوتی طولانی بود
که تا صبح ادامه داشت
جهان ما
در قاب آينهاي خلاصه بود
كه به هزار صورت
تنها يك معني ميداد
تنها
پل سراسر آبهاي خروشان بود و
رودخانه خشكيده
نه به سمت ديگر رفتيم
نه اينسو جرياني در كار بود
اگر زمین
بر مداری دیگر میگشت
و روزها و شبها
جای شبها و روزها را تنگ نمیکردند
تنگ
چندان که گور لحظههای ما باشند
و سنگ بر سنگ ، آسیابشان
نوبت ما را
خرد و خمیر نمیکرد
اگر
بر مداری دیگر میگشت ...
برمیگشت
آغاز و انجامِ داستانِ ما هر دو یکی بود :
یکی بود
یکی نبود
شاخهای خم شده
پی سایهاش میگردد
سایه رفتهست
زیر شاخهای دیگر
ديوارها راستاند
درها دروغ ميگويند
به درونت ميكشند و
ميبرند
به سمت ديگر ديوار
ديوارها ديوانه ميكنند
درها در به در
۱۴ مهر ۱۳۹۰
گاهی صخرهها هم گریه میکنند
ندیدهای تو
هرگز هم نخواهی دید
اما صخرهها هم گاهی گریه میکنند
نمیدانی چرا
هرگز هم به تو نخواهم گفت
اما گریه میکنند صخرهها
درياها با خود غمي را میآورند و ميبرند
اما صخرهها نمیدانی
وقتی که گریه میکنند ...
وقتی که گریه میکنند ...
از کتاب «سوت زدن در تاریکی»
ساعتها سازشان را كوك ميكردند
با تيكتاكِ قدمهات
رقاصكان ثانيهگرد
لحظهشماري ميكردند
دقيقهگردها ساعتشمارها
پا به پا ميكردند
گرد تو ميچرخيدند
عقربهي من
سالها را شماره ميكرد
دور تو ميگشت
گردشي اين همه طولاني
تو را خسته ميكرد
مرا پير
دير شد
با آنها رقصيدي
جادهها هم چون رودها
به دريا ميرسند
عريان
نظاره ميكنند رودها را
گمگشته در تلاطم موجها
پوشيده در مه
برميگردند
سر ميگذارند به كوه و بيابان
دهانم را دوختم
بر فريادي كه نمانده بود
و چشم دوختم
به نقطهاي كه دور ميشد
و به فريادم نميرسيد
در زمان نيز گورهايي هست
كه تكههايي از ما را در خود مدفون كرده
مثل شبي از شبهاي يك تابستان
شبي
مثل امشب
۳ مرداد ۱۳۹۰
واي از اين زندان ِ بي ديوار
ميروي ميروي ميروي ...
از كجاش فرار كني
مرگ
در اتاقكِ برج نگهبانياش ايستادهست
سينهخيز آمدهام
پيِ ِ ياران ِ گمكردهام
---------------------------------------------------------
منتشر شدند:
كنار جادهي بنفش كودكيام را ديدم
چاپ سوم
نشر آهنگ دیگر

اين دفتر را باد ورق خواهد زد
چاپ دوم
نشر آهنگ دیگر

سوت زدن در تاریکی
چاپ دوم
نشر چشمه

پا به پا ميكني
خستهاي
اما بايد بروي
ميداني كه
بزرگترين سفر زندگيات را هم
زماني خواهي رفت
كه از هميشه خستهتري
هنگام برگشتن
نگاهم به روبرو بود
اما پيِ چيزي در پشتِ سر ميگشت
ميرفتم و
نميرسيدم
ميرفتم و
نميدانستم
دارم برميگردم
يا
برميگردم
ميخواهم از دري ديگر بگويم
خود را به راهي ديگر ميزنم
پايان همهي راهها اما
يك در پيدا ميشود
با كوبهاي كه چون ميكوبم
صداي پايم را
در ميآورد
كه بازميگردد
از هر دري كه ميگويم
به هر راهي كه ميزنم