درخت انار
با گلهایش غوغایی کرده در حیاط
و تو اینجا نیستی
بخندم
یا گریه کنم
زنگ زدم
جوابی نیامد
در زدم
جوابی نیامد
در را کوفتم
از پاشنه درآوردم
جوابی نیامد
در و دیوار را درهم کوفتم
ویران کردم
پلهها را صدتا یکی بالا آمدم
جوابی نیامد
فریاد زدم
پنجرهها را شکستم
نگاه نکردی
پشت به من
رو به پنجرهی سرد مانیتور
نشسته بودی
و انگشتانت
سرگشته بر دکمهها
پرسه زن با موتورهای جستجو
به دنبال کسی میگشت
که روزی
به دیدارت آید
۹ شهریور ۱۳۸۷
چرا امروز سرشاخهی درختها تکان نمیخورد
نکند دیگر دوستت نداشته باشم
بادکنکی که دل کودکیام
هوایش کرده بود
امروز ترکید
۲۰ مرداد ۱۳۸۷
مانند عقربههای ساعت
آسیاها در باد میچرخند
میچرخند و
خرد میکنند
مانند عقربههای ساعت
قطار رفت
بیصبرانه جا به جا میشوم
روی نیمکتی در ایستگاه
جا نماندهام
سالهاست
منتظر ِ
قطار بعدیام
۲۶ تیر ۱۳۸۷
پشت این پرده
میدانستم چیزی هست
میدیدم تکان میخورد
میدیدم قلبش موج برمیدارد
نمیدانستم
وحشتناکتر از هر چیزی میتواند باشد
چیزی که
میبینی
نیست
رفته رفته یادم آمد
باید میرفتم
چرا فراموش کرده بودم
کور بودم و کر
یا پیر و خرفت
که جادهای این گونه سرراست و صاف را ندیده بودم
یا از یاد برده بودم
که درست از جلوی در خانهام
کشیده شدهاست تا دوردست
نه
دوردست خیال من است
که کشیدهاست جاده را تا جایی که دیگر چشم کار نمیکند
نه
چشمهایم خوب کار میکنند
گوشهایم هم
و اگر جوانیام در پای این جاده رفتهاست
بهگمانم از هوش آنقدر در من مانده باشد
که فراموش نکرده باشم
این جاده
در حواشی همین خانه
تمام میشود
دوردست خیال من است
که کشیدهاست جاده را تا جایی که چشم کار نمیکند
گوش کار نمیکند
هوش کار نمیکند
۵ تیر ۱۳۸۷
حرف آخر
یا
روز آخر
دیگرچیزی نماندهاست
چیزی به روز آخر
یا
حرف آخر
یا
آخرین روز دیروز بود
روزی پیشتر
یا
روزی از همان روزها
زمین خلاف عقربههای ساعت میچرخد
یا
ساعت خلاف گردش چشم
یا
سرعت عمر
سرعت نور بود و
ما قرنها پیش خاموش شدیم
امروز تنها
تلألویی از خاطرات خویشیم
این شعر
شعری برای مردگان است
که مردانشان
از فرط تنهایی
بر دندهی چپ پوسیدهی خود دست میکشند
و زنان
با حدقههای خالی
به غلاف مار چشم دوختهاند
زمین خلاف گردش آسیاب چرخید
نوبت ما دیروز بود
روزی پیشتر
یا
روزی از همان روزها
لحظهای خالی
یا
خلأ زمان
حرفی بیحرف
یا
سکوت
فرقی نمیکند
مهم چیزی بود که بود
یا
نبود
نیست
یا
مهم اتفاقی بود
که افتاد
یا
نیفتاد
نمیافتد
یا
۲۴ خرداد ۱۳۸۷
پدرم
سیزیف
میراث تو سنگین بود
اما توان آن را داشتم
بار تکرار خستهام میکرد
پس آن بار
که نفسزنان و عرقریزان
به اوج قلهاش کشاندم
خشمناک و عاصی
به قعر دره پرتابش کردم
و آسوده بال و سبک
به کوهپایه بازگشتم
پدرم
سیزیف
میراث تو
باری
سنگین بود
اما توان آن را داشتم
این بار نمیدانم
با شانههای خالی چه کنم
۶ خرداد ۱۳۸۷
پس بهتر است سکوت کنیم
حرف زدن آزار میدهد آدمها را
حرف زدن آسیب میرساند به دوستی
پس بهتر است
یک دقیقه سکوت کنیم
به احترام دوستی آدمها
۳ خرداد ۱۳۸۷
یکی دو پرنده کافی بود
که آسمانم را نقاشی کنند
با بالهایشان
آبی و زلال
بر خاکستری که بر سرم آوار میشد
و لکههای کوچک ابر را
مثل قایقی بکشند
بکشند و با خود ببرندم
به هر کجا که میخواهند
یکی دو پرنده کافی بود
چه انتظاری کشیدم
تا پرندهها آمدند
آمدند آمدند
دسته دسته
هزار هزار
و آنقدر آمدند
تا آسمانم سیاه شد
یکی دو پرنده کافی بود
تو درآمدی
گلها درآمدند
این شعر اما
هنوز درنیامده است
۲۴ بهمن ۱۳۸۶
گوشی را بردار
دارد دلم زنگ میزند
از آهن نیست اما
در هوای تو
خیس از بارانی که میدانی از آسمان ِ کجا باریدهاست
دارد زنگ میزند
گوش کن
چگونه از همیشه بلندتر
مانند طنینِ یک فریاد
صدای زنگ پیچیده در اتاقت
دلم دارد زنگ میزند
گوشی را بردار
۱۹ اسفند ۱۳۸۶
غمگین نباش
روزی گناه ما بخشیده خواهد شد
روزی که همه
خواهند فهمید
ما به دنبال چیدن سیب خود بودیم
این سیب ما نبود
که نصیب ما کردند
۱۱ اسفند ۱۳۸۶
عید نزدیک است
امروز بنفشهها را دیدم
در جعبههای چوبی
پشت یک وانت
داشتند میرفتند
کجا میرفتند
باغچهی ما که هنوز
خاک و برگش آماده نیست
باغچهی ما که هنوز
مانند قلبی دوپاره
بر کف زمین افتاده است
این عید کجا میخواهد بیاید
بنفشهها
دارند دور میشوند
بنفشهها
دور شدند
بنفشهها
ناپدید شدند
دلم برای باغچه میسوزد*
۴ اسفند ۱۳۸۶
* سطری از فروغ فرخزاد
شاید که راه نجات
غرق شدن در دریا باشد
ساحل دور نیست
اما کسی
انتظار نمی کشد
۲۸ بهمن ۱۳۸۶
ای کاش درخت بودم
زبانم زبانِ سکوت بود
تا سکوت تو را می فهمیدم
مثل زبان گنجشکی تنها
که حرف پاییز را فهمیده است
۲۳ بهمن ۱۳۸۶
زمستان بود
یخ زده بودیم
آتشی روشن کردیم
برف را سوزاندیم
باد را آتش زدیم
از گرمی سرمست شدیم
یا از مستی سرگرم
شالی که گرم مان می کرد
به باد دادیم
نمی دانستیم
باد شعله ور می رفت
تا بهارمان را
به آتش کشد
۲۹ آذز ۱۳۸۶
چارپایه را از وسط بر می دارم
می گذارم کنار پنجره
دیگر با آن رفیق شده ام
با این طنابِ آویزان از سقف هم
دستی به پشتش می زنم
و می گذارم همین جا باشد
(شاید برای وقتی دیگر)
فعلاً که آفتابِ تو تابیده است
فعلاً که انتظاری دیگر روزم را قشنگ کرده است
فعلاً که جادوی جمله ی دهانِ تو دست از من بر نمی دارد
می نشینم روی چارپایه
مثل دیوانه ها لبخند می زنم
زُل می زنم به طناب
انگار آونگِ ساعتی قدیمی
دارد لحظه هایم را
بی رحمانه شماره می کند
۷ دی ۱۳۸۶
خانه هنوز هست
اما آدمهایش مردهاند
یا شاید
( باید اینطور میگفتم: )
خانه ویران شدهاست
اگرچه آدمها هنوز هستند
نه
( اینطور هم نشد )
خانه هنوز هست
آدمها هم زندهاند
اما در این میانه
چیزی غایب است انگار