تبليغاتX
شهاب مقربين
شهاب مقربين
یادداشت لادن نیکنام

نقدي بر دفتر گزيده شعر «روياهاي کاغذي ام»

ملاقاتي در ايستگاه زمان

لادن نيکنام

 

 

 

آنچه در برخورد نخست با هر گزيده شعري به چشم مخاطب، بيش و پيش از هر چيزي ديده مي شود سير و سفري است که آن شاعر در خط زمان داشته است. سفري که هم در توالي زماني خود قابل تطبيق با تاريخي است که آن شاعر يا آن مخاطب پشت سر گذاشته و حاصل خواندن دفترهاي شعري از اين دست به وحدت رسيدن خالق و خواننده است، گيرم نه به شکلي نعل به نعل که کمي يا تاحدي. مهم اين است که هنگام خوانش چنين شعرهايي مي تواني به تاريخ سروده شدن شان نگاهي کني و بي اختيار از خود بپرسي، در آن روز يا ماه من در کجا بودم؟ شهر من در کجا ايستاده بود؟ مردم من چه حالي داشتند؟ در سيري از اين دست گويي «تو»ي خواننده مي تواني هم سفري داشته باشي در زماني که هم به لحاظ افقي قابل ردگيري است و هم زماني که همراه شاعر مي خواهي ژرفاي عمود شدن بر نقطه خاص را تجربه کني. اينکه در رويکردي چنين چقدر تخيل تو و شاعر در هم گره بخورد، هرگز به شانس و قضا و قدر چندان ربطي ندارد. نه. قضيه ساده تر از اين حرف ها است. ماجرا آن فرياد کشيدن درد مشترک است. فريادي که مي تواند از گلوي تو باشد يا شاعر. چه فرق مي کند؟

گزيده شعرهاي «شهاب مقربين» به نام «روياهاي کاغذي ام» شبيه کارت دعوتي است براي سفر در جهان شعري اش. جهاني که هم به لحاظ زباني و هم از منظر نگاه شاعر دستخوش تغييراتي بوده است که براي هر شاعر تازه آمده به اين دنيا يا خواننده حرفه اي شعر مي تواند هم لذت بخش باشد و خواندني و هم حرف و نکته بديع بسيار دارد. جا براي درنگ در سير تطور واژه ها و فضاها براي همه به گونه اي مهيا است. «شهاب مقربين» براساس تاريخ ها و داده هاي دفتر گزيده شعرش از سال 1353 به شکل حرفه اي به سرودن شعر پرداخته تا امروز. ماحاصل پنج دفتر شعر شامل «اندوه پروازها»، «گام هاي تاريک و روشن»، «کلمات چون دقيقه ها»، «کنار جاده ي بنفش کودکي ام را ديده ام» و «اين دفتر را باد ورق خواهد زد» در دفتر «روياهاي کاغذي ام» گردآوري شده تا خواننده بتواند از ميان حرکت واژه ها به طرحي نهايي برسد که بي شباهت به خود ساحت شعر نيست. ساحتي يکپارچه و داراي فرمي به کمال. اين مهم ممکن نيست مگر به ظرافت و هوشمندي شاعر و خواننده، توامان. از دفتر اول که شروع کنيم -«اندوه پروازها» - تا «اين دفتر را باد ورق...» به شعرهايي برمي خوريم که به طريقي گويي تکرار يکديگرند، چه در فرم ساختاري، چه در انديشه شاعرانه شان. وقتي در شعري مانند «در ايستگاه باد» مي خواني؛ «در ايستگاه باد / قلب قطار درختان / از تپش هاي تب آلوده / ايستاد / تو / نيامده بودي.» (ص 34) و بعد در پايان دفتر از مجموعه تازه شاعر باز مي بيني که شاعر گفته؛ «در تمام ايستگاه ها / تو ايستاده اي و / دست تکان مي دهي / من سراسيمه / پياده مي شوم / در تمام ايستگاه ها / تو رفته اي اما» (ص 177) مي تواني پيش خود فکر کني که بعضي بن مايه ها با ذهن شاعر متولد مي شوند و او هر بار مي خواهد به شکلي به آن نزديک شود. گويي که از گفتن و بازگفتن شان نه گريزي دارد شاعر نه گزيري.

يکي از ساختارهاي اساسي مورد علاقه شهاب مقربين که تبديل به موتيفي فرمي نيز شده است، حرکت دايره اي به واسطه کلمات در فضاي شعر است. اين حرکت دايره اي بيشتر به وسيله تکرارها در بندهاي گوناگون هم به ارائه سطوح متنوع با تاکيد بسيار مي انجامد. در چنين شعرهايي آن چه دغدغه اصلي شاعر را ساخته چه در عبارتي که محوريت آن با تصوير باشد، چه در سطري که بازنماي انديشه اوست، بارها تکرار مي شود. آن چه در نهايت به شکلي هندسي در ذهن خواننده مي ماند بي شباهت به دايره اي نيست که در دل خود دواير کوچک تري دارد با رنگ بندي هاي متنوع. نکته قابل درنگ در اين جا وجود چنين فرمي از همان ابتداي کار شاعري «شهاب مقربين» است. مثلاً او در شعر «پرپر» و «مي خواهم مهتابي باشم» از همين تکنيک مدد برده است. هر چند که چنين فرمي طبيعتاً هر چه شاعر پيشتر مي آيد، شکل دقيق تري پيدا مي کند و به زعم نگارنده اوج اجراي اين ساختار در دفتر «کنار جاده ي بنفش کودکي ام را ديدم» به چشم مي خورد. براي نمونه وقتي در اين دفتر مي رسي به شعري که مي گويد؛ «پا به پاي تو گام مي زنند / دو پاي ديگر / بر دايره ي آهنگي بي پايان / دم به دم با تو / دو کلمه / با بسي حرف ها / همه گونه / شيرين و تلخ / که هيچ گاه بس نمي کنند / دو بازوي بي رحم / دو هديه ي خدايان / دو مسلسل / با رگبار ثانيه ها / که در قلب ها مي تپند...» (ص 102) شاعر از يک فرديت تعين يافته در شعر به سمت يک حرکت جمعي رفته و در نهايت در پايان شعر به فرديت مورد نظرش بازمي گردد. آن ساختار دايره اي در اين شعر خود را به شکل منحني هاي ساختاري که گاه نيمه باز مي مانند، نشان مي دهد. موسيقي کلمات با تکرار هجاهاي دنداني علاوه بر کمک به واج آرايي به تعميق صداي گام کمک مي کند. شعر با فضايي غنايي تماميت خود را شکل داده و موسيقي حيات در موسيقي شعر به وحدت مي رسد. در اين شعر شاعر توانسته است آن «من» کشاف و درگير خود را به زيبايي پنهان کند. در سايه همين پنهان شدن من است که هويت و تشخص آن به گونه اي درخور، رخ مي نمايد. وقتي او بارها در بند سوم شعر از دو لب مي گويد که باز و بسته مي شود و در نهايت باز بسته مي ماند، سکوت اجباري که در پس هر صدايي وجود داشته برجسته مي شود. استفاده بجا از آرايه هاي ادبي هم در همين دفتر به خوبي قابل مشاهده است، مثلاً استفاده از صنعت تضاد و جناس يا ايهام و مراعات در شعرهاي «چه کسي تو را کشت»، «به بازي اين چنين که ثانيه ها تاب مي خورند» و «افتادم» ديده مي شود.

«شهاب مقربين» در کليت فعاليت شاعري خود بي آنکه سعي در زبان بازي داشته باشد توانسته از زبان کار بکشد. او از ابتدا دغدغه فرورفتن به ژرفاي واژه ها و مفاهيم را داشته. اين دلمشغولي خود را در شعرهاي سه دفتر اول به شکلي چالش برانگيز نشان مي دهد و هر چه رو به جلوتر مي آيد گويي سطح کلمات صيقلي تر مي شوند. بي شک بين زبان «تا چهره ي منکسر» و «خود را به رودخانه اي خواهم افکند» فاصله بسيار است. اساساً شاعر هر چه بر عمر کاري اش اضافه شده است، به زبان ساده تري رسيده است. ساده که مي گويم هرگز فکر نکن غرض سادگي و پيش پا افتادگي است بلکه ساده اي که در دل خود مي تواند نقش هاي بسي بيشتر را جاي دهد.

کلماتي که گاه حتي سوداي روايت داشته و در فضايي سيال ساخته مي شوند. مثلاً در شعر «باز» شاعر با استفاده از تکنيک روايت به دردي تاريخي اشاره مي کند. او حرکتي سينه به سينه و نسل اندر نسل را در شرق مورد نقد قرار مي دهد و حضور «اسماعيل» تلنگري مي زند به ناخودآگاه جمعي او و همه ما که در لحظه خوانش در پي يافتن دليل درد پشت «من» شاعريم. «مقربين» همين تکنيک را در شعر «ماه بر صورتش افتاده» هم پي مي گيرد. او رسا و استوار از ماهي مي گويد که بر چهره اي افتاده است و نوستالژي شاعر به اين ترتيب در حلقه هايي درهم شونده ساخته مي شود. اين حس نوستالژيک به دور از فضايي احساساتي و سانتي مانتال از درون خوابي سر مي کشد بيرون که گويي بيداري ديگري است. سياليت اين فضا به شدت مديون لحن روايي و ايجاز و زبان ساده اش است. همچنين ساختار شبکه تداعي معاني اين شعر و شعرهايي از اين دست به گونه اي است که در عين احترام به حضور «تو»ي خواننده در متن وحدت فضاي شعر را خدشه دار نمي کند.از ديگر ويژگي هاي دفتر «کنار جاده ي بنفش کودکي ام را ديدم» وجود شعرهايي است که در آن نشانه هايي از ترديد است. شعرها در لبه فضايي متکثر و چندسويه رنگ مي گيرند. تصاوير و عناصر آنها به گونه اي انتخاب شده اند که در تشديد اين نوع انديشه موثرند. مثلاً در شعر «سنجاقکي نشسته» شاعر به شکل سوبژکتيو از امر نوشتن شعر مي گويد. او براي القاي شک فلسفي خود در ارتباط با شعر از سنجاقک کمک مي گيرد. سنجاقک در کنار لرزاني کاغذ در يک راستا و آن هم لغزاني موقعيت کارکرد دارند اما وقتي شاعر از ايده يا تصوير فرو کردن سنجاق در پشت اش مي گويد، خشونتي که در فضاي بند دوم حاصل مي شود در تضادي مفهومي با بند اول قرار مي گيرد و اين چنين هسته
Tension
شعر به خوبي برجسته مي شود. چنين هسته هايي در اکثر شعرهاي شهاب مقربين حضور دارند. هر چند که ممکن است در پاره اي از شعرها اين هسته ها از قدرت تضاد کمتري برخوردار باشند. به عنوان مثال در شعر «فکر مي کردم که گنجشک ها قديمي شده اند» چنين تضادي که اتفاقاً شبيه هسته متضاد شعر سنجاقک است به آن چيره دستي تصوير نشده است، اما خود صفت قديمي براي گنجشک چنان بديع و تازه مي نمايد که باقي بخش هاي متن زير سايه اين بيان قرار مي گيرند.

شاخصه ديگر پاره اي از شعرهاي «مقربين» سادگي پرالتهاب آنهاست. سادگي منظور نظر در اين بخش با سادگي ذکر شده که با الگوي روايتي مطابقت دارد، متفاوت است. اين نوع شعرها با سطرهايي کوتاه و ايجاز و تکرار بر بندها به «تو»ي خواننده گويي هشدار مي دهند که نبايد به تمام آنچه مي بيني و مي خواني اعتماد کني. چنين شعرهايي در پس پشت فضاي تداعي معاني خود گستره اي از التهابات متني را به گونه اي پنهان کرده اند که راه رسيدن است هر چند مسدود نيست ولي بايد بارها شعر را بخواني تا به راز متن نانوشته پي ببري. شعر «هوا خوب است» يکي از بهترين نمونه هاي اين دسته از شعرهاست. تکرار ها در اين شعر در جهت دعوت به درنگي است که در پشت هستي کلمات در جريان است. فضا چنان طبيعي و در امتداد هم تصوير مي شود که تو بارها در آن مي خواهي به دنبال چيزي بگردي و ناگهان پرده از رمز واژگان فرومي افتد و آن تنش پخش شده در بخش هاي نانوشته را مي بيني. در شعر «هوا خوب است» من شاعر هم بريده بريده مي گويد و هم بريده بريده نمي گويد. شايد انتخاب با توست که دوست داري کدام صدا را بشنوي و به کدام صدا اعتنا يا اعتماد کني.

اما آنچه از دفتر آخر شاعر يعني «اين دفتر را باد ورق خواهد زد» در ذهن مي ماند استفاده «مقربين» از واژه هايي است که بار شاعرانه نداشته و متن از آنها انتظار شاعرانگي دارد. متن که مي گويم به ذهن بازآفرين و خلاق مخاطب هم مي توان انديشيد. تويي که با جهان نشانه هاي تصويري و ترکيبي شاعر از ابتداي راه آشنا شده اي برمي خوري به واژه هايي نظير «ولنگ و واز»، «لعنتي»، «قوقولي قوقو». هر چند در شعر «سکوت سربي پيش از سپيده دمان» سعي شده است از مقام و منزلت خروس آشنايي زدايي شود و آن شعر که مي گويد؛ «هنگام سپيده دم خروس سحري / داني که چرا همي کند نوحه گري»، اما خود «قوقولي قوقو» از نظام زباني شعر جدا مي ايستد. حالا شايد بعضي بگويند که همين جدا ايستادن باعث شنيده شدن آن صدايي مي شود که حالا ديگر نيست. اين شعر در سطح ديگري گويي نقدي است بر شهرنشيني و خاموش شدن صداهاي طبيعت؛ «سکوت سربي پيش از سپيده دمان / قوقولي قوقوي خروس مرده اي است/ نمي شنوي.» (ص 186)

جاه طلبي شاعر در استخدام چنين کلماتي هر چند ستودني است و قابل اعتنا ولي به نظر مي رسد در ادامه راه شاعري بيش از اينها بايد به خوش نشستن چنين واژه هايي بينديشد چرا که شايد شعر امروز ما به آنچه نياز دارد حيات زباني است که کمتر خوانده مي شود اما بسيار گفته مي شود. زباني که به واسطه هوشمندي شاعر مي تواند در چندلايه ساختن نشانگان فرامتني مددرسان باشد.

و سرانجام پس از خواندن شعر «اين جهان هم يک نقاشي است» در واپسين صفحه دفتر گزيده شعر «روياهاي کاغذي ام» مي تواني با خود فکر کني شاعر چنان به انسان احترام گذاشته که مي تواند حتي ماه را از آسمان پاک کند و جاي آن را سياه کند. انساني که مي تواند حتي در سطحي ديگر به سراغ آنچه شاعر گفته برود و همه را از ياد ببرد. چنين خصيصه اي سبب مي شود تا دوباره دفتر را در دست بگيري و بخواني از نو هر 200 صفحه اي را که از ابتدا خوانده اي. تويي که به قول «مقربين» کلاهت آسمان و نگاهت قله خورشيد و پيکرت کوه است. تويي که انسان مي نامدت.

 

منبع: روزنامه ی شرق

|+|  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:36     |