تصويرگر خيالات پى درپى
نگاهى به مفاهيم شعرى "كنار جاده بنفش كودكى ام را ديدم" اثر شهاب مقربين
بهاءالدين مرشدى

كنار جاده بنفش كودكى ام را ديدم" مجموع اشعار شهاب مقربين است. كتابى كه موسسه انتشاراتى آهنگ ديگر آن را در سال ۱۳۸۲ چاپ كرده است. شعرهاى اين كتاب خصوصيات بارز و قابل توجهى دارد كه نگاه و ديد شاعر را مى سازند. اين نوشته نگاهى است به مفاهيم و تصاوير شعرى اين كتاب؛ كتابى كه جايزه شعر كارنامه را نصيب شاعر آن كرده است.
"كنار جاده بنفش..." در تصوير معنا پيدا كرده است. آنچه كه شعرها را مى سازد، تصاويرى است كه شهاب مقربين وارد شعرش كرده و از آنها كاركرد گرفته است. با اين همه، تصاويرى كه در "كنار جاده بنفش..." مى بينيم خصوصيات بارز و ويژه اى دارند كه خاص شاعر است، و در حقيقت نگاه و ديد شاعر را مى سازند. با پيگيرى همين تصاوير است كه دنياى شاعرانه او رخ مى نمايد.
اجتماع خواه ناخواه تاثيرش را بر شاعر مى گذارد و شاعر بر اساس روحيات و شرايط ويژه زندگى اش از آن بهره مى برد. اين است كه فضاى خاص شعرى شاعر خلق مى شود. پس در شاعرانگى شهاب مقربين تصاوير، مفاهيم شعرى او هستند؛ مفاهيمى سرد و منفعل. وقتى در اين كتاب تصويرى خلق مى شود همه چيز آن در راستاى همان تفكر سرد و منفعل حركت مى كند. فضاى يخ زده و منفعل شعر از نقاط بارز و قوت شعر است. همه عناصر شعرى به گونه اى عمل مى كنند كه بروزدهنده اين نگاه باشند. او اگر خالق تصاوير سرد و منفعل است، در گزينش كلمات، نوع روايت، مفاهيم شعرى و... همين گونه عمل مى كند. پس اگر تصويرى كه خلق شده، منفعل است، كلمات هم كلمات طغيان گرى نيستند. همه چيز در آرامش تحميلى شاعرانه شكل گرفته است. او سردى و انفعال را از دور و برش گرفته و وارد شعرش كرده است. اين گونه است كه فضاى سرد و يخ زده شعرهاى "كنار جاده بنفش..." در كلماتى مثل زمستان، برف، آدم برفى، مه، بخار پشت شيشه، سنگ و... آورده شده است. تصوير چنين كلماتى هم مفاهيمى سرد به بار مى آورند.
سردى اشعار شهاب مقربين در برف نمود زيادى دارد. اجتماع شعرى شاعر زمستانى است، و مى بينيم شاعر روايتگر خانه و حتى پنجره اى است كه نيست و وجود ندارد. او در اين سرما به "هيچ" چيز شكل نمى دهد، مگر سردى و نابودشدگى كه در اين نابودشدگى، اندوه هم جان مى گيرد و به گونه اى عمومى و گسترده شده در شعرها پخش مى شود. او در خلق تصوير اجتماع نامطمئن و سرمازده موفق عمل مى كند:
"مى توانى به عابرى كه در پياده رو سر مى خورد و باز
با گام هاى محتاط پيش مى رود/ گلوله اى برفى نثار كنى/ فرياد كنى و فرار كنى..."
در اين سرما و انفعالى كه شاعر خلق مى كند مفاهيم متعددى خود را نشان مى دهند. رهاشدگى مفهومى جاندار در اين شعرها است. شاعر در جهان، بى پناه رها شده است و "هيچ" مامنى ندارد، كه به نوعى واماندگى را هم وارد كارش مى كند. اين دو _ رهاشدگى و واماندگى ـ سرگردانى را هم برايش رقم زده كه اساس و پايه شعرش را ساخته است. رهاشدگى دربند بودن را هم تداعى مى كند و دربند بودن آرزوى رهايى را در خود دارد.
خصوصيت شعرهاى او را مى توان موضوع محور نبودن اشعار دانست. يك شعر تنها يك تصوير يا چند تصوير را بيان مى كند و تصاوير در حكم موضوع ظاهر مى شوند و گاه آن قدر تصاوير شعر غنى است كه انتظارى به غير از خلق تصوير از شعر نخواهى داشت.
"برفى سنگين نشست/ درختى زيبا شد/ درختى شكست."
شاعر تصاوير ذهنى خودش را خلق مى كند و موضوع را در همين تصاوير جا مى دهد. برف، درخت، زيبايى و شكستن عناصر شعر او مى شوند. او در اين تصاوير در عين خلق تصوير در كار ايجاد تفاوت است. او هم تفاوت واقعيت بيرونى اجتماع اش را نشان مى دهد و هم سردى خاص نگاه خود را به شعر مى بخشد كه سرماى شعر را دوچندان مى كند. هم اجتماع يخ زده و هم نگاه سرد شاعر. او زيبايى را در كنار عدم پايدارى معنا مى كند و تازه متوجه مى شويم شاعر تنها و تنها تصوير ساخته است. شهاب مقربين تصويرگر مدام به مدام زندگى با تكيه بر عناصر طبيعت است. نمونه بارز اين تصويرگرى را مى توان در شعر "گاهى باران..." به خوبى ديد. به جاى اينكه آدم ها، اشخاص اشعار او باشند، آدم ها را از شعرهايش حذف مى كند و به جاى آنها عناصرى ديگر قرار مى دهد؛ عناصرى كه برايش جانشين همان آدم ها هستند. مثلا طبيعت كه عنصر بارز شعر او است، به جاى آدم هاى اجتماع دور و بر شاعر نشسته است و به گونه اى نقش آنها را بازى مى كند و اتفاق شعرى اش را بدون حضور آدم ها خلق مى كند، و در ادامه مى بينيم بازيگران اصلى و مخاطبان اصلى اين اشعار همان آدم هاى حذف شده هستند. او حتى با حذف آدم ها و اين جايگزينى، فضاى غالب بر اجتماع اش را هم نشان مى دهد و تفكرات و نظرات خودش را در همين قالب به خواننده نشان مى دهد. تفكر عمده و اساسى اشعار در مفهوم "زندگى همين است، با همه تناقضاتى كه در خود دارد و زندگى اين تناقض هايش را به ما نشان مى دهد" خلاصه مى شود:
"... گاهى فاخته سراغ از چيزى مى گيرد/ كه هرگز نبوده/ هرگز نخواهد بود،/ گاهى اما/ زير تاقى ايمن ايوانى/ با سكوت اش چنان از چيزى نگهبانى مى كند/ كه انگار/ همه/ همان بوده است..."
حذف حضور افراد به گونه اى خواسته شاعر است. او يا خود آدم ها را حذف مى كند و يا چهره آنها را مى پوشاند و آدم ها تنها در كودك و يا پدر و يا... خلاصه مى شوند. در شعر "در خيابانى كه در باد پيچ مى خورد..." او تصوير نوعى مرگ را مى سازد. مرگى كه همه چيز را در ابهام فرو مى برد و چون ابهام يكى از كاركردى ترين عناصر شعرى او است، بنابراين آدم ها را در اين ابهام حذف مى كند و تنها از آنها به دادن نشانه اكتفا مى كند؛ نشانه هايى كه كليت آدم هاى حذف شده را نشان مى دهند. مثلا مردى را كه "در قهوه خانه اى كه هيچ دريچه اى نداشت" تصوير مى كند، توسط "خف خف چكمه ها و شانه هاى سفيد" دستگير مى كند،
"و بخار پرخاش شان/ سال ها سال/ همه جا را مه آلود كرد
در خيابانى كه در باد پيچ مى خورد/ به سمت هيچ."
كلمات كليدى شاعر كم نيستند. كلمه اى مانند "هيچ" در نگاه شاعر جاندار است. مفهوم برخى تصاوير در ادامه همان سردى و انفعال "هيچ" را تداعى مى كنند و با همين كلمه و هيچ بودن زندگى و در عين تفكر "زندگى همين است" ، زندان بودن و تنگ بودن زندگى را هم به رخ مى كشد. در نظر او هيچ چيز معناى خاصى ندارد و اين است كه در شعر هايش هم، هيچ اتفاقى را رقم نمى زند و او راوى هيچ اتفاقى نيست: "و هيچ اتفاقى نمى افتد" در ادامه همين "هيچ" مى بينيم تعبير ديگرى هم داريم. "نيست" . برخى عناصر در شعر هاى او "نيست" هستند: "دره اى كه نيست..."يا "درختان انگار نيستند" يا "به جست وجوى جايى كه جايى نيست" ...زمان هم در اشعار شهاب مقربين گم است. او به گونه اى در لحظه و در اين جهان گم است. گم شدگى نيز تصاوير خاص اتفاقات شعرى او را رقم مى زند. اتفاقاتى كه گاه در پى رخ دادن اتفاق به سرمى برند و گاه مرموز جلوه مى كنند. گاه اين مرموز بودن به گونه اى وحشت انگيز جلوه مى كند. زمان در "كنار جاده بنفش..." ساكن و ايستاده است. كه اين سكون به گم بودن و سردى و انفعال و سخت بودن شرايط شعرى شاعر كمك كرده است. او در كنار همين خصوصيات است كه شعرش را راز آلود مى كند. راز ها و رمز هايى كه كاملا ذهنى خود شاعر هستند.
"كدام گم شده تا اينجا تو را آورده است./ برگشته اى و
خوابت برده/روى اين نيمكت كه چيزى نمانده است/ نه بعدازظهر/نه سايه/و نه هيچ"/ "... چه گونه مى توان گريخت/جاى خالى طناب بازى ها/برشاخه درختان/تاب مى خورد..."اجتماع شعرى در شعرهاى "كنار جاده بنفش..." كاملا ذهنى است. اجتماعى در ذهن شاعر حضور دارد و واقعيت بيرونى با شكل هرروزه اش در شعر راه پيدا نمى كند. در حقيقت واقعيت بيرونى هم مانند آدم ها از شعر شاعر حذف شده است. مى بينيم واقعيت بيرونى آنقدر تلخ و سرد است كه شاعر ترجيح مى دهد واقعيت ذهنى خودش را نشان دهد. گاه آنقدر ذهن گرايى اوج پيدا مى كند كه شعرش به سمت كد هاى ذهنى و خاص خودش مى رود. كدهايى باز سرد و تلخ كه در نگاه شاعر ريشه دارند.
"مثل زمين گورستان/كه چيزى نمى خواهد/مگر صداى خش خش برگى از باد."/در ادامه نگاه شاعر سكوت را هم داريم. سكوت عنصر شعرى و حسى او است. كه حتى او سكوتش را هم پنهان مى كند. شاعر در پى دستيابى به سكوت است: "ديگر چيزى نمى خواهم/مگر صداى نجوايى
كه چيزى بگويد پنهان/پنهان كند سكوت مرا"/ او در ادامه سكوت فراموشى را هم وارد شعرش مى كند. عنصرى سرد و منفعل. اين است كه در پى فراموشى، كودكى وارد شعرش مى شود. كودكى اى كه عنصر فعال شعر اوست. او در اين اشعار كودكى را فراموش كرده است، بازى هاى كودكى را فراموش كرده است. او تصاويرى وحشتناك از فراموشى خلق مى كند: "امروز بازى هايت را فراموش كرده ام/فردا چشمانت را از ياد خواهم برد نامت را در پاييز كه هر چيزى را با خود خواهد برد..."با حضور فراموشى، مرگ هم عنصر آشناى شعر شهاب مقربين مى شود. اين مرگ در شعر هاى او عمومى شده و ريشه دار در اكثر جاها حضور دارد. تصاوير مرگ آلودى كه حتى غير مستقيم مرگ را تداعى مى كنند، مرگى كه در سردى شعرهاى او رخنه كرده است.
"و فردا نيز/فرقى نمى كند كجا/زير طنابى كه بالاش در باد/شايد/و پائين/چارپايه اى كه فرو خواهد افتاد/شايد/از ياد خواهيم برد چيزى را/كه از دست داديم."در اين تكه شعر او مفهوم "هيچ" را در "فرقى نمى كند" ، رازآلودگى و مرموز بودن را در "شايد" ، دربند بودن را در "طناب" ، رها شدگى را در "باد" و "افتادن" ، گم شدن و فراموشى را در "از ياد بردن" و مرگ را در كل تصوير جا داده است. اين گونه است كه همه چيز در اين تكيه شعر منفعل و سرد در حال اتفاق افتادن است.او خيال و خواب را هم در پى عناصر ذهنى شعرهايش وارد مجموعه اش مى كند. تصاويرى كه شاعر در "كنار جاده بنفش..." خلق مى كند، اكثرا تداعى كننده خاطره هستند؛ خاطراتى كه شاعر با ديد و حساسيت خود آنها را بازگو مى كند. خاطراتى كه تلخى عنصر اصلى شان است. او اين خاطرات را در خيال و خواب اش رنگ مى دهد./ "... بوى برگ هاى پوسيده بيدارم كرد/پس به بعدازظهر پاييز پانزده سال پيش رفتم/برگ ها مى چرخيدند و روى نيمكت ها مى نشستند/كلاهم نبود/اما /دوباره او را كه لبخند مى زد/ديدم..."ارتباط ها در اشعار او حذف شده اند. يا شعرها زيركانه در عدم ارتباط شكل مى گيرند. گاه ارتباطى ميان آدم هاى شعرى او نمى بينيم، و همه شان مجرد و منفرد در شعر حضور دارند. ارتباط ها در خيال و وهم شكل مى گيرند. مثلا هنگامى كه از بچه شعرش تصوير مى سازد كه بر پشت پدرش چون اسبى سوار است و پدر او از اين اتاق به اتاق ديگر به تماشاى ماه مى برد، مى بينيم اين تصوير در خيال كودك شكل گرفته است. و عدم ارتباط آدم ها را در فضاى سرد و منفعل خلق شده اى نشان مى دهد كه: "پدرش خوابش برده..."اين گسستگى ارتباط ميان آدم هاى شعرى شهاب مقربين، بيشتر در خاطره اى است كه ميان آنها فاصله ايجاد كرده است. خاطرات و فاصله اى كه اين خاطرات با فضاى امروز زندگى شاعر ايجاد كرده است، عدم ارتباط بين آنها را طبيعى و براساس يك روال وحشت انگيز ايجاد مى كند كه حتى گاه مثلا عنصر باران، نقش برهم زننده ارتباط ها را بازى مى كند. "در فاصله ى من و آنجا كه تو بودى/باران هاى بسيار آمدند و شستند/هرچه بود..."او اين عدم ارتباط را در فضاى جبرگونه اى كه بر زندگى آدم ها ايجاد شده است، تعريف مى كند. او نمايشگر اين عدم ارتباط و جبر حاكم بر زندگى است.درد هم عنصرى است كه در پشت تصاوير شعرى شاعر خود را نشان مى دهد. شهاب مقربين در شعر "باز..." ميراث را به تصوير مى كشد. اين موضوعى است كه در شعر "ديوارهاى ماسه اى..." هم هست. او در پى اين ميراث چرخه اى ايجاد مى كند؛ چرخه اى كه همه چيز، از گذشته تا هنوز در آن تغييرى نكرده است. او در ادامه، ديروز و امروزش را جابه جا تصوير مى كند و نيز تفاوت هايشان را نشان مى دهد. چرخه اى ايجاد مى كند كه براى شاعر دردناك و عذاب آور است و درد را تداعى مى كند: "كلمات آرام نمى گيرند/و همچنان كه پدرم با من/من با تو/و تو با فرزندت/اين آيين ديرينه را/از پشت خود/از پيش از تاريخ تاريك آورده ايم و/با خود مى بريم"مقربين در نهايت همه چيز را در هم مى پيچد. عناصر زندگى و طبيعت دور و برش با عناصر ذهنى اش درهم پيچده مى شود. اطلسى ها را در باد رها مى كند. "تو" شعرش را از دل زمين مى روياند. "اطلسى ها/باد كه مى آيد/به يادشان/برهم خم مى شوند/در هم موج مى زنند/از هم دور مى شوند/تو از كجا آمدى.پيشانى ات پوشيده از ريشه ى گياهان است."به خاك جان مى بخشد. تصويرى كوتاه از "تو" يى مى دهد كه مى آيد و بعد اطلسى ها را به باد مى دهد و اينگونه اطلسى ها را "تو" ى شعرش مى گيرد. "و من به ناگهان مى بينم/اطلسى ها را باد برده است."/و همه چيز درهم پيچيده مى شود و شكل مى گيرد.شهاب مقربين تصويرگر خيالات پى درپى اش است؛ تصاويرى فراوان با مفاهيمى به همان فراوانى. تصويرگرى كه طبيعت، عنصر اصلى خيال او است. طبيعتى سرد كه در ذهن شاعر ويران كننده ظهور مى كند و خيالات و روياها و زندگى هر روزه آدم هاى حذف شده شعرش را تصوير مى كند و ويران مى كند.
منبع: روزنامه ی شرق