تبليغاتX
شهاب مقربين
شهاب مقربين
عصر تردید

گفت وگو با شهاب مقربين-شاعر: عصر من، عصر ترديد است

نويسنده: عليرضا فراهاني


 

 

    
    گفت وگو را با اين پرسش آغاز مي کنم که شما به عنوان نماينده يي از نسل شعر امروز، سير توليد انديشه را در شعر چند سال گذشته، چگونه ارزيابي مي کنيد و به طور کلي اصلاً شعر بايد توليد انديشه کند يا نه؟
    
    پيش از آنکه ببينيم در چند سال گذشته چه اتفاقي افتاده است، بر سر عبارت «توليد انديشه در شعر» کمي درنگ کنيم. به اين نکته توجه کنيم که شعر - اگر شعر باشد - ابتدا، خود به مثابه يک «خلق» قائم به ذات و متکي به خود، شکل مي گيرد و بعد از آن است که مي توان از درون آن، عناصري - از جمله انديشه - را نشان کرد. شعر براي توليد انديشه يا هر چيز ديگر خلق نمي شود. اگر چنين باشد، نتيجه شعر نخواهد بود: همان انديشه يا هر چيز ديگر خواهد بود. هيچ شاعري به قصد توليد چيزي، شعر نمي نويسد. او فقط شعر مي نويسد. اما به هر حال، بسته به شرايط و عوامل گوناگوني که او را احاطه کرده و در مرکز تاثيرات خود قرار داده اند، عناصري در شعر او برجسته مي شوند. يکي از آن عناصر مي تواند انديشه باشد.
    
    و اما در چند سال گذشته چه گذشته است؟ طبيعي است که شاعر، فرزند عصر خويش است و عصر ما، عصر تزلزل آرمان ها و ايدئولوژي ها است: عصر ترديد در هر چه پيش از اين يقين انگاشته مي شد: عصر عدم قطعيت. اگرچه اين واقعيت، خود مي تواند به مثابه انديشه يي در شعر تبلور پيدا کند و بسا که در شعر گروهي از شاعران معاصر نيز متجلي شده است، اما از سوي ديگر، در شعر گروهي ديگر، به گريز از تفکر يا به روگرداندن از گرايش هاي معنا محور و روي آوردن به بازي هاي زباني منجر شده است.
    
    اما در شعر شما، نقش ارائه فکر و انديشه بسيار پررنگ تر از ديگر مقوله ها است. چه دغدغه يي در شهاب مقربين موجب اين مساله شده است؟
    
    دغدغه من، شعر است. حاصل آن چيست، نمي دانم. اگر شما نقش انديشه را در آن پررنگ مي بينيد، مطمئن باشيد که خودم هنگام نوشتن شعر به آن نمي انديشم. تنها به شعر مي انديشم و حاصل اين انديشيدن اگر انديشه است، چيزي جز انعکاس دغدغه هاي زندگي من نيست.
    
    با توجه به اينکه يکي از خصوصيات شعر دهه هفتاد زبان پيچيده و ارائه تکنيک هاي متنوع زباني است، زبان شعر شما بسيار ساده است. چرا نخواستيد شعرتان درگير پيچيدگي هاي زباني شود؟
    
    شعر من از دهه پنجاه آغاز شد، به تدريج شکل خودش را پيدا کرده و تا دهه هشتاد ادامه يافته است. اگر شما بگوييد که زبان شعرم بسيار ساده است و فقط همين، پاک مايوسم کرده ايد. شعر مطلوب من، شعري است که در عين سادگي، عميق باشد. گاهي چيزهاي ساده، فقط ساده نيستند، شگفت انگيزند. پيچيدگي آنها در عمق نهفته است. نيچه مي گويد که شاعران آب را گل آلود مي کنند تا عميق تر جلوه دهند. من مي خواهم بي آنکه آب را گل آلود کنم، آن را عميق کنم. شعر مطلوب من اين گونه است و رسيدن به آن دشوار، بسي دشوارتر از رسيدن به زباني پيچيده و پرتکنيک. اما چيزي که شما از آن به عنوان خصوصيات شعر دهه هفتاد ياد مي کنيد، در واقع، در بسياري موارد، زبان پيچيده نيست، بازي هاي زباني است که گاهي با شورشي ضدزبان آميخته است که بيش از آنکه برخاسته از ضرورت ها و شرايط دروني شعر باشد، مبتني بر نظريه هاي بيروني است. اما از همه اينها که بگذريم، تصور من اين است که اگر شما شعر مرا خالي از هرگونه دغدغه زباني قلمداد کنيد، به آن جفا کرده ايد. شعر من، شعر بازي هاي زباني محض نيست، اما فکر مي کنم به ظرفيت ها و کارکردهاي چندگانه زبان توجه دارد.
    
    آقاي مقربين، شما شاعر هستيد و چند سالي است که داستان در عرصه ادبيات ايران نقش مهمتري نسبت به شعر پيدا کرده، از ديد يک شاعر چه عوامل و دلايلي سبب شده تا اين اتفاق بيفتد؟
    
    از ديد يک شاعر يا غيرشاعر فرقي نمي کند. دنياي مدرن و چه بسا پسامدرن، انسان معاصر را در دايره تاثيرات خود قرار داده است و نيازها و ضرورت هاي تازه خود را طلب مي کند. رواج و رونق داستان نويسي مدرن، حتي در غرب که خاستگاه اصلي آن به شمار مي رود، در چند قرن اخير و با آغاز مدرنيته اتفاق افتاده است. ما هم که - برخلاف شعر - در زمينه داستان نويسي مدرن پيشينه چنداني نداريم، )همچنان که در زندگي مدرن(، با تاثير پذيرفتن از غرب و زندگي امروزمان، به شکل هاي تازه تر در ادبيات رو کرده ايم. اين اجتناب ناپذير است.
    
    آيا به نظر شما گرايش افراطي اهالي شعر به ترجمه ها و تئوري هاي صادره از ادبيات غرب، موجب عدم برتري شعر نسبت به موقعيت داستان و رمان در سال هاي اخير نبوده است؟
    
    به نظر من، نه. آنها فقط يک گرايش هستند. من شرايط تاريخي و ضروريات دنياي معاصر را موثر مي دانم، اگر کلي گويي نکرده باشم. در ضمن، با اين تعبير شما، يعني «عدم برتري شعر نسبت به موقعيت داستان و رمان» موافق نيستم. تنها مي توان گفت که تيراژ کتاب هاي داستان و رمان نسبت به شعر، در مجموع، بيشتر شده است. موقعيت، فقط تيراژ نيست.
    
    نقش منتقدان را در اين راستا چگونه مي بينيد؟ اصلاً از ديد شما چيزي به عنوان نقد در مفهوم واقعي آن در ادبيات چند سال گذشته ما وجود داشته، اگر وجود داشته، نمونه هاي موفق آن کدامند؟
    
    منتقدان شرايط تاريخي را که نمي توانند عوض کنند، اما در فهم عمومي ادبيات و ايجاد انگيزه ها مي توانند موثر باشند و در سطحي ديگر، با بازآفريني اثر، مي توانند به خلقي تازه تر دست پيدا کنند. درباره نقد ادبي امروز هم بايد گفت که با همه کاستي ها و فراز و فرودهايش، البته که وجود دارد. نه تنها اکنون و در چند سال گذشته، که در چند دهه گذشته هم وجود داشته است. نخستين نقدهاي جدي شعر را مي توانيد در نامه ها و مقاله هاي نيما يوشيج جست وجو کنيد. پس از آن، به طور جدي تر و به صورت شاخه يي مستقل در ادبيات ما، در دهه چهل ظهور کرد و چهره هاي شاخص و موثر خود را نشان داد.البته، نقد در آن دوران، غالباً يا از انديشه هاي مارکسيستي متاثر بود يا از تاملات شخصي منتقدان نشات مي گرفت که گاهي هم با احساسات و سليقه هاي فردي مي آميخت. اما در يکي دو دهه اخير، نظرگاه هاي جديد غربي - که در غرب، ديگر خيلي هم جديد نيستند - نقد ادبي ما را تحت تاثير قرار داد که البته براي غني تر و عميق تر کردن آن ضروري بود. در واقع، جامعه ادبي ما نياز داشت که از درون خود فراتر رود و با افکار متفاوت و متنوعي که در دنياي امروز وجود دارد، آشنا شود. زندگي امروز ما هم رويکردهاي تازه يي را مي طلبيد. اما، از سوي ديگر، انديشه هايي که خاستگاه شان جوامع ديگر بود و ما خود به طور مستقيم به درک آنها نايل نيامده بوديم، بلکه درک ديگران از آنها را پذيرفته بوديم، در حيطه عمل مسائلي را براي ما پديد آورد، چرا که دريافت انديشه هاي تازه يک مطلب است و نحوه کاربرد آن در ادبيات، مطلبي ديگر. در واقع، بايد به اين نکته توجه کرد که نسبت اثر ادبي با نظريه ادبي نسبت پيدايش مرغ و تخم مرغ نيست. اثر ادبي بر نظريه ادبي تقدم دارد. نظريه هاي ادبي از آثار ادبي استنتاج و استخراج مي شوند و نه برعکس. اما چنانکه مي بينيم، نقد ما که بايد مبتني بر نظريه هاي برگرفته شده از آثار ادبي باشد، در جاهايي، با سلاح تئوري هاي از پيش تعيين شده، به مصاف آثار ادبي مي آيد. اين، يعني سرنا را از سر گشادش نواختن. در حالي که نظريه پردازان غرب هم نظريات خود را با در نظر داشتن آثار ادبي موفق خود وضع کرده اند. با چنين احوالي، نقد ما در جاهايي دچار آشفتگي هايي مي شود.
    
    آيا نقد ادبيات - شعر، داستان، رمان - در مطبوعات مي تواند تاثيري مثبت در روند رشد ادبيات داشته باشد؟ راجع به ژورناليسم ادبي امروز در ايران چه نظري داريد؟
    
    اتفاقاً نقد ما بيشتر در مطبوعات شکل گرفته و مي گيرد. به ويژه در سال هاي اخير، مطبوعات و مخصوصاً روزنامه ها پايگاه نسل جديد و جواني شده است که دارد آن آشفتگي ها و مسائلي را که ذکر کردم، پشت سر مي گذارد. اين نسل به نظر مي رسد شوق درک نظريه هاي ادبي را با هيجان کشف مختصات دروني متن بياميزد. اما در هر حال، به نظر من، نقد قبل از آنکه بر رشد ادبيات اثرگذار باشد، به ارتقاي فهم عمومي از آن کمک مي کند و سطح انتظار مخاطب را بالامي برد و اين به طور غيرمستقيم، موجب رشد خواهد شد. وگرنه هيچ شاعر و نويسنده اصيلي، راه و روش خود را بر اساس احکام و دستورالعمل هاي هيچ منتقد يا نظريه پردازي تعيين نمي کند.
    
    امروز در حاشيه ادبيات مسائل بسيار مختلفي وجود دارد که به راستي حتي يک شاعر يا نويسنده حرفه يي را هم گيج مي کند. واقعاً از ديد شما انتخاب چه ابزارهايي مي تواند يک جوان علاقه مند به شعر را به سمت موفقيت سوق دهد؟
    
    تنها توصيه من به شاعران جوان اين است که هيچ توصيه يي را به طور مطلق نپذيرند. )و اين مي تواند شامل همين توصيه هم باشد،( هيچ چيز مطلق نيست. شعر هر کس با آب و گل همان کس سرشته است. تنها بايد توانايي کافي داشته باشد که شعرش را با آن آب و گل به خوبي بورزد. تجربه، تجربه، کار، کار، مطالعه، مطالعه. اينها شرايط لازم براي موفقيتند، اما کافي نيستند. شرط کافي را هر کس بايد خودش در خودش کشف کند.

|+|  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:40     |