تبليغاتX
شهاب مقربين
شهاب مقربين
شاملو

نمی‌توانست زیبا نباشد ٭

نگاهی به شعر و عقاید احمد شاملو

 شهاب مقربین

 

 

 

     شاملو، در اواخر عمر، در یكی از آخرین شعرهایش می‌نویسد: «هِی بر خود می‌زنم كه مگر در واپسین مجال سخن/ هر آن‌چه  می‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟» ١

     و در این گفتگوی با خویش‏، با تردید به خود می‌گوید: «نكند در خلوت بی تعارفِ خویش با خود گفته باشد: ”- ای لعنت ابلیس، بر تو بامداد پُر تلبیس باد!/ می‌بینی كه نیامِ پُرتكلف نام‌آوری دغل‌كارانه‌ات حتا/ از شمشیر چوبین كودكان حلب‌آباد نیز/ بی بهره‌تر است؟“» ٢

     و به ‌این ترتیب، در گذشته و در كارنامه‌ی خود تأمل می‌كند. آن‌چه ذهن او را در این «واپسین مجال سخن» درگیر می‌كند، «مرگ» نیست، - اگرچه در چند گامی آن، «در آستانه»‌اش ایستاده‌است،ـ تردید و دلواپسی است كه: «هر آن‌چه می‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟»

     اصولا ً «مرگ» هیچ‌گاه مسئله‌ی ذهنی شاملو نبوده‌است و هرجا که از مرگ سخن می گوید، برای برجسته تر کردن زندگی و جلوه ها و مظاهر آن است.

     « هرگز از مرگ نهراسیده ام/ اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود/ هراس من – باری-همه از مردن در سرزمینی ست/ که مزد گورکن/ از آزادی آدمی/ افزون باشد...» ٣

     و حتا در شعرِ «در آستانه» كه به‌طور مستقیم به این مقوله می‌پردازد و شعر، تلقی روشنِ او از «مرگ» است، می گوید:

     «رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار/ شادمانه و شاكر» ٤

     او به‌راحتی از كنار «مرگ» عبور می‌كند، اما از گذشته‌اش نمی‌تواند به سادگی گذر كند. مردی كه در بیش از نیم قرن از عمر پر تلاش خود، در پنج عرصه‌ی مختلف، (شعر، فرهنگِ عامه، ترجمه، روزنامه‌نگاری، و پژوهش در متون)، كارها كرد كارستان، (كه برای رسیدن به جایگاهی كه شاملو رسید، هر یك به تنهایی عمری می‌طلبد) و از این میان، دست كم در دو زمینه‌ی «شعر» و «فرهنگ عامه» بالاترین جایگاه را در دوران معاصر، نصیب خود كرد و در دو عرصه‌ی «ترجمه» و «روزنامه‌نگاری» از خود یادگارهای به یاد ماندنی به جا گذاشت، بیشترین نگاه‌ها را معطوف به خود كرد و بیشترین تأثیر را بر نسل ِ بعد از خود گذاشت، با این همه، در گذشته‌ی خود با تردید نگاه می‌كند كه: «...در واپسین مجال سخن/ هر آن‌چه می‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟»

     او در همین شعر، با وامی از «برشت»، از او نیز پا را فراتر می‌گذارد:  «زمانه‌ای‌ست كه/ آری/ كوته بانگی الكنان نیز/ لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ـ» ٥   

     برای او چه چیز از آن همه اهمیت برخوردار بوده كه به خاطرش تمام كارنامه‌ی خویش را زیر سئوال می‌كشد و این كدام بانگ بلند است كه خود را این‌چنین موظف به بركشیدنش می‌داند؟  یک بررسی کوتاه در نوشته ها و مصاحبه های او، پاسخ ما را به روشنی خواهد داد:

     او در نامه‌ای اعتراض‌آمیز به بنگاه سخن پراكنی «بی بی سی» (در سال ١٣٥٧)، با برخوردی تند به تقاضای آن بنگاه، مبنی بر حذف بخشی از مصاحبه‌اش كه سرانجام اجازه نداد با سانسور پخش شود، می‌نویسد: «... از سوی سازمان شما به من پیشنهاد شد «عجالتا ً» فقط آن قسمت از مصاحبه كه مربوط به شخص من و سوابق ادبی من است «به طور مستقل» پخش بشود و باقی مصاحبه را بگذارند «برای بعدها»! (گیومه‌ها و علامت تعجب از شاملوست.)- كه جواب مرا قبلاً هم شنیده بودند: اولاً كه سوابق ادبی ناچیز من برای خودم هم اسباب خجالت است. ثانیا  كدام ایرانی، فاتحه‌ی بی الحمد می‌خواند برای «سوابق ادبی» آن خروسِ بی محلی كه در برابر جنازه‌های غرقه به خون هزاران بی گناهی كه در خیابان‌های وطن گریان من به خاك افتاده‌اند، تعداد كتاب‌هایش را بشمارد یا از افتخارات شعری و فعالیت‌های تحقیقی خود سخن بگوید؟- پاسخ من این بود كه قسمت سیاسی مصاحبه را پخش كنند و قسمت ادبی‌اش را به سطل خاكروبه بیندازند...» ٦

     البته ـ نیازی به گفتن نیست كه ـ برای ما، امروز و حتا آن روز نیز، آن سوابق ادبی «ناچیز!»، نه اسباب خجالت، كه موجب افتخار، و جای آن، نه در سطل خاكروبه، كه بر سر و چشم و در دل ما بوده و هست. اما یقینا ً شاملو هم شكسته نفسی نكرده است و اصولا ً ابراز ِ فروتنی‌هایی این‌چنینی در شخصیت او نمی‌گنجید. بلكه این حرف‌ها ریشه در جهان بینی شاملو دارد و از جنس همان تردید است كه: «هر آن‌چه می‌توانستم گفته باشم، گفته‌ام؟» گیریم كه با عصبیتی ناشی از وضعیت پدید‌آمده‌ی آن روز گفته شده باشد.

     این جهان بینی شاملو ست كه او را وامی‌دارد تا این‌چنین به كار خود نگاه كند، و نه فقط به كار خود، كه به كار دیگران نیز؛ چنان كه در پاسخ به سؤالی هم كه «در باب سهراب سپهری نظرتان چیست؟» می‌گوید:

     «...زورم می‌آید آن عرفان نابه‌هنگام را باور كنم. سر آدم‌های بی گناه را لب جوب می‌برند و من دو قدم پایین‌تر بایستم و توصیه كنم كه ”آب را گل نكنید!“ تصور می‌كنم یكی‌مان از مرحله پرت بودیم، یا من یا او. ...دست كم برای من ”فقط زیبایی“ كافی نیست...» ٧  

     جهان بینی شاملو متأثر از گفتمان مسلط روشنفكری و آرمان‌گرایی زمان اوست كه خود از ایده ها و جنبش های اجتماعیِ چپ نشأت گرفته بود و نه فقط در ایران، بلکه در سراسر جهان، گروه بی شماری از شاعران، نویسندگان و هنرمندان را به خود جلب کرده بود و ما، در زمان حاضر، چه با آن موافق باشیم، چه مخالف، در زمان خود، عدالت‌طلب، آزادی‌خواه، مردم‌گرا و در بسیاری از عرصه‌ها دارای كاركردی عملی و نتیجه بخش بود. این كه بعدها چه بر سر آن آمد و به كجا و چه منجر شد، بحث‌های فراوانی شده و خواهد شد، كه با همه‌ی اهمیت‌اش، در این مجال، قابل طرح نیست. اما اکنون، این جا، این سئوال مطرح است که آیا از این همه می‌توان نتیجه گرفت كه شعر شاملو، شعری ایدئولوژیك است؟ آیا او در خلق آثارش یكسره و منفعلانه تسلیم گفتمان روشنفكری عصر خویش است و آیا فقط نگاهِ شاملو به مسائل اجتماعی و سیاسیِ وقت است که او را نسبت به کارنامه ی خود مردد می کند یا این که او نگاه به جاهای دیگری نیز دارد؟

     در آن زمان، شاعران بسیاری شعرهای اجتماعی و سیاسی نوشتند، اما هرگز نتوانستند به جایگاه او در ادبیات معاصر دست پیدا كنند؛ پس كدام عامل یا عواملی سبب شدند كه شاملو به رغم آن همه توجه به مسائل و اتفاقات اجتماعی و سیاسی، كارنامه‌ی ادبی درخشانی نیز ارائه كند؟ (اگرچه خود در آن تردید كند.)

     گذشته از استعداد یا نبوغ یا هرچه كه یك تن را از دیگران متمایز می‌كند، خرسند نبودن از آن‌چه كه داری، قانع نشدن به آن‌چه كه به دست می‌آوری، و جست‌و‌جو، جست‌و‌جویی بی پایان، برای یافتنِ هرچه كه ماورای یافته‌های توست، وسری جسور و نترس از این كه به سنگ بخورد، این‌ها همه نخواهند گذاشت تا ایدئولوژی، شعر را نابود كند. او در سال ١٣٧٠، یعنی در سنِ شصت و شش سالگی، پس از عمری تلاش و خلقِ شاهکارهای به یاد ماندنی اش، در مصاحبه ای می گوید:

     «... شعرهای گذشته راضیم نمی کند و طبعاً مثل هر شاعر دیگری، تنها آرزویم این است که پیش از بدرود، بهترین شعرم را نوشته باشم. حتا بهترین شعرِ امروز تا سال های سالِ بعد از اینِ همه ی جهان را ! چرا که نه؟...» ٨ 

     یعنی هنوز سری دارد با هزار سودا. سوداهایی كه بسیاری‌شان را به دست آورده است و بسیاری همچنان در سرش باقی مانده. در یكی از سال‌های اواخرِ دهه‌ی شصت، یعنی وقتی كه بیش از شصت سال از عمرش می‌گذرد، در مصاحبه‌ای (كه متأسفانه اصل آن فعلاً در دسترس من نیست، اما به‌خوبی به یاد می‌آورم،) در برابر سئوالی، تقریباً به این مضمون، كه در زندگی‌تان، به جای شعر، دوست داشتید در چه زمینه‌ای فعالیت كرده بودید، بی درنگ این پاسخِ عجیب را می‌دهد: «فیزیك كیهانی»!

     شگفت‌آور نیست؟ مردی با آن همه آثار رشك‌انگیز، هنوز چشم به جایی دیگر دارد.

     در گفتگویی دیگر هم می‌گوید: «... شعر در من عقده‌ی فروخورده‌ی موسیقی است. من می‌بایست یك آهنگ‌ساز می‌شدم، اما فقر مادی و فرهنگی خانواده به من چنین امكانی نداد...» ٩

     آری، هنوز چشم به جاهایی دیگر دارد. او فهم عمیقی از موسیقی كلاسیك داشت. به پیانو عشق می‌ورزید. بی شك تنگ‌دستی سبب شده بود كه نتواند موسیقی‌دانی برجسته یا پیانیستی چیره‌دست شود و تا پایان عمر، این عشقِ اولِ شكست خورده‌اش را هرگز فراموش نكرد.

     چنان كه می‌بینیم، دل‌مشغولی‌های شاملو بسی بیشتر، گسترده‌تر و متنوع‌تر از آن‌هاست كه در طول دوران زندگی‌اش، در عرصه‌های گوناگون، به منصه‌ی ظهور رساند، چه رسد به آن كه بخواهد در دایره‌ی تنگ یك ایدئولوژی خاص محدودشان كند. او به رغم آن همه احساس تعهد اجتماعی و سیاسی‌ و به سطل خاكروبه انداختن ِ قسمتِ ادبی مصاحبه‌اش، شیفته‌ی زیبایی و جست‌و‌جو بود؛ شیفته‌ی جست‌و‌جوی زیبایی. او نمی‌توانست زیبا نباشد. اگرچه می‌گوید: «برای من ”فقط زیبایی“ كافی نیست.» اما:

     «...كبك را/ هراسناكی سرب/ از خرام/ باز نمی‌دارد..» ١٠

     ما، یکی از نمودهای حاصل از جست‌و‌جوهای شاملو را برای دست یافتن به زیبایی، در «زبان» او می‌یابیم. برای او زبان در شعر، همان اندازه اهمیت دارد كه «صوت» در موسیقی و «اعداد» و «روابط» در فیزیك كیهانی. بارها بر این نكته تأكید شده كه او در زبان، از بیهقی تأثیر پذیرفته است. این حقیقتی است، اما همه‌ی حقیقت نیست. او به یقین، از بیهقی فراتر رفت و با آمیزشِ زبان فاخر ِ آركائیك با زبان رایج امروز (تا حد كوچه و بازار)، به قابلیت‌های گسترده‌ای از آن دست پیدا كرد. تسلط او بر زبان، منحصر به فرد بود و زبان در دستش مثل موم.

     گروهی از منتقدان نسل امروز، با نگاهی خاص به كاركرد زبان در شعر، زبان او را زبانِ استبدادزده می‌خوانند. آنان فراموش می‌كنند یا اصلا ً نمی‌بینند كه این –  به تعبیر آن‌ها- استبدادِ زبانی، چه امكاناتی را پیشاپیش برای زبان «آزادی‌خواه!» آن‌ها فراهم كرده‌است، كه به راحتی از كنار آن عبور می‌كنند و غالباً از آن بهره‌ای هم نمی‌برند. نسل امروز، البته حق دارد كه به گذشته با نگاهی انتقادی نظر بیفكند. حق دارد – و نه تنها حق دارد، كه ضرورتِ تاریخی ایجاب می‌كند ـ كه چشم بر منظرهایی متفاوت با پیش از خود داشته باشد؛ تاریخ هنر را تفاوت‌ها می‌سازند، اما هیچ كس نمی‌تواند دستگاه مختصات زیبایی شناختی خود را به گونه‌ها‌یی از زیبایی كه در دستگاه‌هایی دیگر پدید آمده اند، تحمیل كند. (با اصولِ اولیه‌ی پذیرفته شده در هندسه‌ی اقلیدسی، به سراغ هندسه‌ی نااقلیدسی رفتن و با آن اصول، آن را بررسی كردن، تنها نشانه‌ی نادانی است.)

     باری، آن بزگ درست گفته بود كه قامت ما بدان جهت بلند است كه بر شانه‌ی غول‌ها ایستاده‌ایم. شاملو ـ آن غول زیباـ كه سری داشت پر از سوداهای رنگارنگ، بزرگ بود و بزرگ می‌اندیشید و با بزرگی‌اش در قفسی كه برایش ساخته بودند، نمی‌گنجید و این بود كه هرچه می‌گفت، هنوز نگفته بسیار داشت، یا نگفته می‌پنداشت:

     «تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و/ آن نگفتیم كه به كار آید/ چرا كه تنها یك سخن، یك سخن در میانه نبود: / ـ آزادی ! ١١  

 

 

 

 

 

پانوشت‌ها: 

     

٭ عنوان مطلب، برگرفته شده از شعری از شاملوست به نامِ «نمی‌توانم زیبا نباشم»

 

١ . حدیث بی‌قراری ماهان، انتشارات مازیار، چاپ اول ١٣٧٩، ص.٢٠     

٢ . همان، ص. ١٥ 

٣ . آیدا در آینه، انتشارات نیل، چاپ دوم ١٣٥٠، ص. ٢٢ 

٤ . در آستانه، انتشارات نگاه، چاپ اول ١٣٧٦، ص. ٢٠   

٥ . حدیث بی‌قراری ماهان، انتشارات مازیار، چاپ اول ١٣٧٩، ص. ١٥

٦ . ماهنامه‌ی آدینه، شماره‌ی ٧٢، مرداد ١٣٧١، ص. ٢٤    

٧ . هنر و ادبیات امروز، گفت‌وشنودی با شاملو، به‌كوشش ناصر حریری، كتابسرای بابل، چاپ اول ١٣٦٥، ص. ٤٨    

٨ . ماهنامه ی آدینه، شماره ی ٧٢، مرداد ١٣٧١، ص. ٢١

٩ . هنر و ادبیات امروز، گفت و شنودی با شاملو، به کوشش ناصر حریری، کتابسرای بابل، چاپ  اول ١٣٦٥، ص. ٣٥ 

١٠ . مدایح بی صله، انتشارات زمانه، چاپ اول ١٣٧٨، ص. ٤٢    

١١ . ابراهیم در آتش، انتشارات نگاه، چاپ ششم ١٣٧١، ص. ٥٤

 

منبع: سایت وازنا

|+|  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:43     |