یکی دو پرنده کافی بود
که آسمانم را نقاشی کنند
با بالهایشان
آبی و زلال
بر خاکستری که بر سرم آوار میشد
و لکههای کوچک ابر را
مثل قایقی بکشند
بکشند و با خود ببرندم
به هر کجا که میخواهند
یکی دو پرنده کافی بود
چه انتظاری کشیدم
تا پرندهها آمدند
آمدند آمدند
دسته دسته
هزار هزار
و آنقدر آمدند
تا آسمانم سیاه شد
یکی دو پرنده کافی بود